
سمت اتاقم رفتم و یه دست لباس تمیز برداشتم و پوشیدم. دلم بدجور غمگین بود و زیاد تو گذشته پرسه میزد. سخت بود واسه م تنها داخل این خونه اما چه تلخ که عادت کردم. تنها کسی که میتونه حالم رو بهتر کنه سایت همسریابی بادو جونه، پیرزن مهربونی که طبقه باالی واحد من بود. نسبت به خیلی از آدم های اطرافم و همکارهام بیشتر دوستم داره و بهتر درکم میکنه. با فکرکردن بهش، لبخندی عریضی روی لبهام نشست. کلید آپارتمان رو برداشتم و از خونه خارج شدم و بین آسانسور و راهپله نگاهی گذرا انداختم. از حبسبودن درون اتاقک های کوچیک متنفر بودم حتی برای چند ثانیه. انتخابم مشخص بود. سمت پلهها رفتم و طیشون کردم. جلوی در سایت همسریابی بادو جون دوتا دمپایی زنونه و یه گلدون همیشه بود. در قهوه ای رنگ تیره رو کوبیدم و منتظر ایستادم که باز بشه. صدای سایت همسریابی بادوی جون از پشت در میاومد: -اومدم، اومدم. تا در باز شد روی صورت سایت همسریابی بادوی جون که میشد نور رو درونش دید، لبخندی به زیبایی بارون بهاری نقش بست. عطر چادر گلگلی روی سرش، موهای حنایی و بافت شده اش، نگاه های خسته اما پر محبتش، همه من رو مشتاق مهر سایت همسریابی بادوی میکرد. -سروش، پسرم چرا وایستادی پشت در؟ بیا تو سایت همسریابی بادور، بیا! -ممنون سایت همسریابی بادور جون! همونطور که کفش هام رو در می آوردم، با لحنی که عاشقش بودم، گفت: -سایت همسریابی بادور قربونت بره پسرم. چقدر خوشم میاومد از اینکه من رو »پسرم« خطاب میکرد. -نکنه! داخل خونه ساده و آرامشبخشش شدم. فرشهای قالی قرمز، تشک هایی که سرتاسر خونه چیده شدن و مبلی نبود. اینجا من رو یاد خونه ی سایت همسریابی بادو میانداخت! بوی خوب گالب و روشنایی و نور... روی یکی از تشک ها نشستم. سایت همسریابی بادون جون سمت آشپزخونه رفت و گفت: بذار چای بیارم. -نه، نه، زحمت نکشین. پشت چشمی نازک کرد و گفت: -چه زحمتی؟ تو بچه ی منی. -اما... -همین که گفتم! خندیدم و چشمی زیر لب گفتم. همونقدر که مهربونه بسیار لجباز هم هست! با یه سینی چای خوشرنگ برگشت. بعد از قهوه ی افتضاح دیروز، خیلی میچسبید. سینی رو سمتم دراز کرد. چای رو از داخلش برداشتم و بو کردم؛ همون بوی محشر همیشگی. سایت همسریابی بادو جون جلوم نشست و چایش رو در دست گرفت. شرمنده بهش گفتم: -ببخشید اول صبحی... -فدای سرت ننه، من خودم دلم تنگت میشه. خندیدم و لبی به چای زدم. -آذر زنگ زده بود، سالم رسوند. -
سایت همسریابی بادو جون زیرچشمی نگاهم کرد
علیک سالم به دخترم. سایت همسریابی بادو جون زیرچشمی نگاهم کرد و با لحنی بامزه گفت: -تو چند سالت بود سروش؟
-بیست و هشت، چطور؟
-پیر شدی که ننه!
من قبالً یه پسر نامرد داشتم همسن تو
االن دوتا بچه داره.
بیا یه دختر درست حسابی دم بخت سراغ دارم واسه ت بگیریم. خندیدم و جواب دادم: -به قول خودتون من دیگه سایت همسریابی بادوا شدم، گذشته از ازدواج و بچه و... برنامهم اینه شغلم رو ادامه بدم. -بیخود میکنی! خندیدم و سر تکون دادم. حاال هی بگو نمیخوام زن بگیرم، عکس دخترهای جورواجور رو میده دستم، میگه