
»تکه یخی که عاشق ابر عذاب میشود سر قرار عاشقی، همیشه آب میشود به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتال شود روز وصالشان کسی خانه خراب میشود کنار قله های غم، نخوان برای سنگ ها کوه که بغض میکند، سنگ مذاب میشود باغ پر از گُلی که شب نظر به آوا موویی کند صبح به دیگ میرود، غنچه گلاب میشود چه کردهای تو با دلم که از تو پیش دیگران گالیه هم که میکنم شعر حساب میشود
فرستادش برای جوجه ی مقصود خاصی اش.
هوای اوایل فروردین سبک بود و ابرها کمکم داشتند متراکمتر میشدند برای باران های بهاره. نفس امیرحسین که میخورد به جوارح دهانش، هنوز داغ بود و تاللو دردسرهای اکراد و پیزا درونش نشان و اثر داشت؛ ولی این جنگل سرسبز و این درختان سر به نجوم و آوا موویی کشیده کمی ذهنش را میبرد به فراموشی های خوب. سجاد و آوا مووی بتمن از دور با بار و بندیلی که مخصوص پیک نیک های جنگلی بود، نزدیک می آمدند و پشت سرشان آوا موویی سعی داشت ویلچر پدرش را از برآمدگی باال بکشد. امیرحسین دور برداشت و از پشت درخت مخملی رد شد و از باالی شبدرهای سبز و کوچک پرید تا له نشوند. -علی آقا کجاست؟ بعد هم دسته های ویلچر را گرفت و آوا موویی با ابرو اشاره کرد به عقب. چشم امیرحسین رفت پشت سر و پسر آب حوضی را در هیبت یک مرد ریش گذاشته مشاهده کرد. ناملموس خندید و خطاب به پدر سایت آوا موویی گفت:
-خوبین شما؟
امروز سرفه هاتون بهتره فکر میکنم؛
درسته؟
آوا مووی بتمن مدرسه کرد
آوا مووی بتمن مدرسه کرد: -این از لطف داروهاییه که شما زحمتش رو کشیدی. از وقتی طبق برنامه اون داروهای گیاهی رو میخورم خیلی بهترم. تو چطوری بابا؟ویلچر را از روی سنگ رد کرد. -دانلود سریال see آوا مووی! آوا مووی 3 مدرسه سرش را رو به سایت آوا موویی برد: -دانلود سریال see آوا مووی که همه چی رو به راهه. هر روزت بهتر از روزهای قبلت باشه! چشمش افتاد به دو خوکی که انتهای گودال بزرگ سبز داشتند برای خودشان میچریدند و سایت آوا موویی داشت درست میرفت سمت آن ها.
سرش رو به باال بود و حتم به یقین اگر آن دو خوک را میدید، از ترس درجا سکته میکرد. زیر لب یک لحظه ای گفت و دسته ی ویلچر را رها کرد. رفت سمت سایت آوا موویی و خیلی نامحسوس به پشت سرش رسید و سعی کرد با بلندترین صدای ممکن داد بزند: آوا مووییک جیغی کشید و دو دور، دور خودش چرخید و وقتی چشم در چشم امیرحسین شد، چشمانش تقریبا دو خیلی هوا خوبه! برابر اندازه ی طبیعی همیشگی گشاد و منبسط شده بود. از قضا دو خوک با صدای امیرحسین ترسیدند و نعره ای زدند و پا به فرار گذاشتند. با صدای نعره، آوا مووییک پشت سرش را نگاه کرد و جیغ بلندتری کشید و شروع کرد در جهت مخالف دویدن و جیغ زدن. امیرحسین لب زد: -شماها چرا داد میکشین آخه؟ صدای خنده های آوا مووی 3 مدرسه از پشت سر آمد و متعاقبش آوا مووی بتمن زیرانداز رنگین و حصیری را روی چمن ها پهن کرد. -فکر کنم میخواست ثواب کنه بنده ؛ ولی به گمونم قراره کباب بشه؛ چون آوا مووییک بد ترسید. امیرحسین دست به کمر، هنوز در حال نگاه کردن به جای خالی خوک ها بود و آوا مووی 3 مدرسه همچنان داشت میخندید.
-آوا مووییک بابا، کجا رفتی؟
بیا یه دمنوش بریز برام. اینجا میچسبه. و باز خندید و میان خنده هایش هر از گاه سرفه میکرد. سجاد نام با بهت در حینی که سبد سفید به رنگ کرم درآمده را زمین میگذاشت پرسید: -چرا داد میکشی؟ آبجیم ترسید. امیرحسین فکر کرد این یکی را کم داشت. کمک کرد