
آوا مووی مانی هیست تاینی موویز گوشه ی چادرش را صاف کرد.
سایت آوا مووی مانی هیست جدی شد
-من اگه یه درصد حس میکردم شما خودتونُ زدین به خواب، حرفی نمیزدم که االن استفاده بشه. سایت آوا مووی مانی هیست جدی شد. نمیخواست شاپرک بپرد.
برای اولین و آخرین بار دهان غرورش را بست و گفت: -تو که االن خودت رو نزدی به خواب. درسته؟ آسمان که متوجه منظور سایت آوا مووی مانی هیست نشده بود، جواب نداد. آوا مووی مانی هیستی بدون اینکه پلک بزند آرام لب زد: -بیداری االن؟ آسمان آرام پلک زد. -بله؟ هر دو چشم در چشم شده بودند. مدتی همانطور سکون و سکوت موج برداشت بینشان و انگار زمان متوقف شد که آوا مووی مانی هیستی لب هایش را آرام تکان داد: -آوا مووی مانی هیستی میمیره برات. بعد انگار داخل دلش را میشستند. همه چیز طور دیگری نمود پیدا کرد. انگار همه داشتند نگاهشان میکردند و مهم نبود و انگار دنیا ایستاده بود جایی میان ابرها. جایی که تنها آوا مووی مانی هیست دیجی موویز و آسمان میدانستند کجاست. جایی در بیخبری محض و بی فکری بیحد و مرز و آزادی ذهن. جایی میان آوا مووی مانی هیست زد مووی که هر دو درونش بیوزنی و آرامشی ابدی را در حال تجربه بودند. هیچ وقت از این دید و از این منظر به دنیا نگاه نکرده بود که هیچ کس نیست جز او و کسی که دوستش دارد. دنیا با این دید که همه اش بازیست و تنها این حس زیبای زیبا بین محشر وجود دارد، خیلی قشنگتر بود. حس کرد بوی خوبی میآید. حس کرد تنها صدای پرنده های مهاجر و چکاوک های مدهوش و بوی خاک و بوی عنبر و بوی عود به مشام میرسد. فکر کرد زمین، یاس باران شده است وقتی این نگاه عجیب آوا مووی مانی هیست زد مووی در نگاه مات امیرحسین خزید و آرام گرفت. نوعی مناعت طبع. طیب خاطر. آوا مووی مانی هیست زد مووی انگار در خلسه ی ناباوری چشم از تیله های آوا مووی مانی هیست دیجی موویز بر نمیداشت.
آوا مووی مانی هیست دیجی موویز که دید این موج سکون و سکوت ادامه دارد، دوباره زمزمه کرد:
-تو توی خواب اعتراف کردی، من توی بیداری میگم. دیگه هم اون شربت شوم رو نخوردم. هوشیار هوشیارم. دوستت دارم. دیگر هیچ کدام نفهمیدند چه مدت سکون و سکوت راه برداشت و کی رفتند و شب شد و آوا مووی مانی هیست روی تخت دونفره ی اتاقش دست زیر سر و نگاه به سقف و پلک زدنش هم نمی آمد. اعتراف کرده بود؟
- اعصابش ریخت به هم سرش را تکان داد.
- موهایش را کشید.
- چشم هایش را بست و نعره زد.
- لعنتی، لعنتی، لعنتی!
- نباید حرف میزد.
- نباید اعتراف میکرد.
- نباید زبان باز میکرد.
- احساسات ممنوع بود.
- غرورش را سر بریده بود.
آوا مووی مانی هیست، دستش را گذاشت
نه. بالشت را بیشتر فشار داد و با یک داد دیگر پرتش کرد به دیوار و بالشت با یک تکان خورد زمین. آوا مووی مانی هیست، دستش را گذاشت زیر گوشش. بعد سرخ و سفید شدن و مات و مبهوت ماندن آوا مووی مانی هیست تاینی موویز، تمام کره ی ذهنش را پر کرد که آنطور گیج نگاه میکرد و پلک زدنش نمی آمد و زبانش به هیچ کلمه و هجی و اصواتی هر چند نامفهموم و بی معنا و اسلوب نمیچرخید؛
هر چه که بود، هر آنچه که در آن ثانیه های خال و بیمرزی، حداقل داخل دل آوا مووی مانی هیست حس میشد یک جور حس آرامش بود. یک جور حس مالکیت دوست داشتنی. میخواست برگردد و زمان را برگرداند عقب و این لکه ی ننگ کلمه ی مزخرف اعتراف را پاک کند. اصال به مخیله اش هم خطور نمیکرد تمام جالل و جبروت مردانه اش را اینطور یکهویی و بی هوا سر ببرد؛ ولی موجودی خیره سر درون بلمیس وجودش طغیان کرده بود. موجودی که آوا مووی مانی هیست تاینی موویز را میخواست.
تناقضات الینحل تودرتویی بود که دیگر اراده ی آوا مووی مانی هیست توان حل و فصلش را نداشت. انگشتانش بدون هیچ اراده و اطاعت از منطق سیطره ی وجود سایت آوا مووی مانی هیست تایپ کرد