ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل فریام
فریام
41 ساله از اهر
تصویر پروفایل مهرنوش
مهرنوش
33 ساله از رشت
تصویر پروفایل مریم
مریم
31 ساله از تهران
تصویر پروفایل حسین
حسین
47 ساله از تهران
تصویر پروفایل آرمان
آرمان
29 ساله از تهران
تصویر پروفایل امیرعلی
امیرعلی
35 ساله از تهران
تصویر پروفایل الناز
الناز
38 ساله از گرگان
تصویر پروفایل قاسم
قاسم
35 ساله از اراک
تصویر پروفایل سارا
سارا
44 ساله از مشهد
تصویر پروفایل برکه
برکه
40 ساله از تهران
تصویر پروفایل زهرا
زهرا
45 ساله از کرج
تصویر پروفایل سحر
سحر
40 ساله از تهران

آوا مووی ویچر چه کاربردی دارد؟

الکی به سقف خیره شدم و برای آوا مووی ویچرز دنبال نخود سیاه گشتم. گفت: نه به اول که نمی خوردی، نه به الان که مثل جاروبرقی میز رو خالی کردی.

آوا مووی ویچر چه کاربردی دارد؟ - آوا


لینک آوا مووی ویچر

به ظرفش نگاه کردم.خودش نصفه گذاشته بود.گفتم: آوا مووی ویچر چیست چرا نخوردی؟ به شوخی گفت: چون تنهایی حال نمیده. پشت چشمی برلش نازک کردم و گفتم: نصفش حال داد، بقیش حال نمیده؟ خندید و گفت: بیخیال، بخور دیگه.خیلی خوشمزست. این حرف بماند، اشتهای منم دوباره باز شد و تا ته تهش خوردم.مونده بود استخونارو هم بخورم.

  • دوغ ترشمم با لذت توان خوردم و بعد از نفس عمیق، روصندلی ولو شدم. چشمم به آرتین که دست به سینه و با نیش باز آوا مووی ویچرز تماشا می کرد خورد.خودمو جمع و جور کردم و الکی به سقف خیره شدم و برای آوا مووی ویچرز دنبال نخود سیاه گشتم. گفت: نه به اول که نمی خوردی، نه به الان که مثل جاروبرقی میز رو خالی کردی.
  • لب ورچیدمو چیزی نگفتم.برای اینکه از خجالت در بیام گفتم: ادامه ی بحث، بفرمایید. دستی به سر و روش کشید و گفت: خواهش می کنم.قابلی نداشت. متعجب گفتم: هان؟ چپ چپ نگام کرد و گفت: بلد نیستی تشکر کنی؟
  • آخ آخ ببین.چه بی ادب شدم.نوچ.نوچ. خجالت زده گفتم: ببخشید یادم رفت.ممنون لطف کردید. به گرمی لبخند زد و گفت: قابلی نداشت.خب، بریم سر اصل مطلب خانم کوچولو.آوا مووی ویچر میدونم که تو بهم دروغ میگی خب؟

می خواد حقیقتو آوا مووی ویچرزه بهم بگی

اما دلم می خواد حقیقتو آوا مووی ویچرزه بهم بگی.شاید از اینکه این دروغو بهم بگی و حقیقتو با من در میون نزاری، مثل ماجرا و اتفاقات کلبه، به خاطر دروغت، بلای بدتر به سرت بیاد.ببین! آوا مووی ویچر نه می خوام تو رو توجیه کنم، نه اینکه تو رو باز خواستت کنم.فقط، فقط من به عامل شخص کسی که این هدیه رو بهت داده نسبت بهش علامت سوالی روی سرم هست و باید تبدیل به یک چیز معلوم بشه.حالا برام میگی یا نه؟ هوف، آوا مووی ویچر چی بگم آخه؟باید بر ملا کنم رازی رو که حتی به خونوادمم نگفتم؟رازی رو که حتی آوا مووی ویچرخ رفیق شیشم نمیدونه؟امم، چه کار کنم؟

شاید واقعا اگه نگم دوباره کار دست آوا مووی ویچرخ بدم

شاید واقعا اگه نگم دوباره کار دست آوا مووی ویچرخ بدم.شاید، باید جریان شنل پوشو بدونه.حالا وقتشه. به چشمای منتظرش نگاه کردم.آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: اینو دوستم، یعنی شنل پوش بهم هدیه داده. چهرش رنگ باخت؛منتظر نگاه می کرد، برای همین ادامه دادم. _خب، تقریبا چند وقتی میشه که آوا مووی ویچر اونو می شناسم. جریان آشنایی آوا مووی ویچرخه به تصادف بر می گرده. هنوزم نمیدونم چه جوری آوا مووی ویچرز نجات داد، ؛ ولی وقتی بیهوش شده بودم، تو خونه ی آوا مووی ویچرخه که تقریبا نزدیک محلمون هست، بودم.اولش خیلی ترسیدم و وحشت کردم.ولی وقتی دیزاین خونه رو و همچنین نوع پوشش رو دیدم، تعجب کردم.این آشنایی گذشت و چندین دفعه اونو ملاقت کردم.راستش تموم حرکاتش برام عجیب بود و... ناگهان گفت: بسه.

مطالب مشابه