
آقای بهاروند! دستانش زیر آب ماند بیحرکت. چشمانش داشت به شیر گاز نگاه میکرد و بعد دوباره زل زد به برنامه دوستیابی ترنسلیت.
-میدونی چیه؟
برنامه دوستیابی ترنسلیت داشت به دستانش نگاه میکرد
توی تمام عمرم با تنها کسی که حال شوخی دارم، تویی. مسخره ست. من مثل مهران دلقک میشم؛ ولی فقط روبروی تو. این معنای خاصی نداره واسه ت؟ برنامه دوستیابی ترنسلیت داشت به دستانش نگاه میکرد و هی انگشتانش به هم میپیچید. -ما که قلم داشتیم. باز شروع کرد به شستن. -اونا رو بریز دور! -آقای بهاروند! -خب نمیریزی دور باشه. اینا رو بار بذار واسه شب بابات. بعد هم درب کابینت را باز کرد و سرش را به دنبال قابلمه ی بزرگ برد داخلش. -آقای بهاروند این کارا چیه میکنین؟ سرش جلوی کابینت باز بیحرکت شد. -کدوم کارا؟ اینکه تو رو آزار میدم؟ باز صدایی نیامد. قابلمه را پشت صافی های پالستیکی پیدا کرد و برش داشت. بلند شد و درب کابینت را بست. -شبا بابام قلم نمیخوره. -پس راهی نمیمونه جز اینکه بریزیشون دور! -نمیشه اسرافه آخه. چرا؟ برنامه دوستیابی ترنس قلمها را کوباند داخل قابلمه و برنامه دوستیابی ترنساز کرد. با حرص گذاشتشان روی گاز و قابلمه ی میالدش را برداشت. در حینی که میریختشان داخل سینک گفت: -تو نمیریزیشون، من میریزم. بعد هم قابلمه را کوباند روی قلم های افتاده و چربی های روآمده ی داخل سینک. برگشت سمت برنامه دوستیابی ترنسلیت. -دقیقاً به این علت که هنوز نفهمیدی چشم ندارم ببینم به این پسره ی یه القبا بگی میالد. د را با غیظ گفته بود؛ با آتشی که احتماالً داشت از چشمانش زبانه میکشید و روی زبانش.پوزخند زد: -نیش مار قاهره؟ برنامه دوستیابی ترنسا آب دهانش را قورت داد و نگرانی به وضوح داخل شکالت هایش رخنه کرد. برنامه دوستیابی ترنسلی سرش را خم کرد و بیشتر نگاهش کرد. -آقا میالد؟ از این به بعد همه رو با فامیل صداشون میکنی.
شنفتی خانوم ابری؟!
مقتدری. این آشغاالشم برو بنداز سگ بخوره. بعد هم برگشت سمت گاز و چشمان عصبی اش به دنبال فندک و یا کبریت گشت و کنار قوطی پر از چوب کبریت سوخته پیدایش کرد.
برش داشت و گاز زیر قلم ها را روشن کرد و زیر لب گفت: -آقا میالد؟ این بار ق را غلیظ تلفظ کرده بود و باز دوباره برگشت سمت برنامه دوستیابی ترنسای که سرش را به زیر انداخته بود و داشت به انگشت های درهم تنیده شده اش نگاه میکرد. -کله پاچه خریدم. تا اینا آماده میشه، گرم کن بیار میخوام با بابات بخورم. فقط با بابات! برنامه دوستیابی ترنسلی رفت و نشست کنار مدیر مدرس های که از هر پنج دقیقه، چهار دقیقه اش سرفه میکرد و خلط گلو میکند. باز ببخشیدی میگفت و داخل سطلی که کنار دستش بود، تف میکرد. برنامه دوستیابی ترنسلی چندشش میشد و این اجبار عوارض بیماری سن باال ها بود. برنامه دوستیابی ترنس از سن باال ترسید که به سقف خیره شد و کمی کرد که هنوز جوان است. برای خودش هم جالب بود که شکر کردن خیلی برایش عادت شده است و هر زمان برایش اتفاق خوشایندی میافتاد، به جای اینکه مثل خیلی وقت ها، در خیلی سال های پیش بترسد بابت از بین رفتن موقعیت خوبش، شکر میکرد که چنین موقعیت خوبی پیش آمده.
پدر برنامه دوستیابی ترنسا داشت میگفت
خیلی شبیه رکابدی.
برنامه دوستیابی ترنس از بین خاک اره های افکارش بیرون آمد و رو به سمت مدیر مدرسه گفت: -بله؟ پدر برنامه دوستیابی ترنساز لبخند کم جانی زد که همراهش استخوان های فکش بیشتر مشخص شد و رنگ روشن پوستش انگار نازکی و پدیدار شدن رگ ها و مویرگ های سبز را بیشتر هویدا میکرد. برنامه دوستیابی ترنس در دلش گفت