
و حالا ونوس با غُر زدنهایش و سوال های پیدرپیاش حوصله دیجی موویز پیکی بلایندرز فصل۶ را سر برده بود. به محض ایستادن آسانسور هر دو پیاده شدند و به طرف درب خروجی راه افتادند؛ اما دیجی موویز پیکی بلایندرز که گویی بیخیال سوالهایش نمیشد پوفی کرد و در حالی که پشت سر آران قدم بر میداشت دوباره سوالی را پرسید: پس میشه بگی میخوایی منو کجا ببری؟! پیکی بلایندرز دیجی موویز لحظهای ایستاد و نیم نگاهی به او انداخت و در حالی که به خاطر تابش نور خورشید در صورتش، اخمهایش درهم گره خورده بود با خونسردی تمام ل**ب به سخن گشود: ببین چون مقصر اتفاقیام که برای لباست افتاد، میخوام کمکت کنم بنابراین جایی میریم که بتونی لباست رو تعویض کنی! پس اگر مایلی کمکت کنم سوالی نپرس و همراهم بیا، اگرهم نمیخوایی من به کارام برسم!
نیمنگاه دیگ ری به او انداخت و سپس به طرف پارکینگ رفت تا ماشینش را بیرون بیاورد. دیجی موویز پیکی بلایندرز در حالی که رفتن او به داخل پارکینگ را تماشا میکرد؛ تکهای از موهایش را پشت گوشش انداخت و شال سبزش را درست کرد و کمی فکر کرد، دیگر وقتی نداشت و نیم ساعت دیگر باید میرفت تا به قرارش ب رسد پس بهتر دید با دیجی موویز پیکی بلایندرز فصل۶ همراه باشد؛ درست بود که در کنار دیجی موویز سریال پیکی بلایندرز به شدت معذب بود و چندان احساس خوبی نسبت به او نداشت و همراهی با او را دوست نداشت اما گویی چارهای نداشت در حال حاضر کارش مهمتر بود.
پیکی بلایندرز دیجی موویز در کنارش نیمنگاهی به ماشینش انداخت
با ایستادن ماشین رَنجرُو ر پیکی بلایندرز دیجی موویز در کنارش نیمنگاهی به ماشینش انداخت؛ به طرفش رفت و درب کنار راننده را باز کرد و با اخمهای گره خورده سوار شد و نشست و آران بلافاصله ماشین را به حرکت در آورد و تا رسیدن به مقصد حرفی بین آنها پیش نیامد. با توقف ماشین، دیجی موویز سریال پیکی بلایندرز رو به روی مزون دوستش هر دو از ماشین پیاده شدند. دیجی موویز پیکی بلایندرز در حالی که با دهاننیمه بازش به ویترین مزونی که لباسهای زیبایش را به نمایش گذاشته بود، خیره شده بود، قدمی برداشت و ل**ب به سخن گشود: این مزون مال کیه؟
دیجی موویز پیکی بلایندرز فصل۶ در حالی که
دیجی موویز پیکی بلایندرز فصل۶ در حالی که یقه لباسش را مرتب میکرد و بارانیاش را از دستی به دست دیگرش جابهجا میکرد به طرف درب ورودی چوبی رفت و پاسخش را داد: مال خانوم رها سلیمی، طراح ب رَند ست. دیجی موویز پیکی بلایندرز ابرویی بالا انداخت و پشت سر آران به راه افتاد. هر دو وارد مزون شدند و به محض ورودشان، رها دوستدوران آمریکای پیکی بلایندرز دیجی موویز با دیدنش به سمتش آمد و همدیگر را در آغوش گرفتند و رها در حالی که به شدت ذوق زده بود با لبی خندان شروع به صحبت کرد: بیمعرفت! خوب نیست، وقتی اومدی ایران یه خبر به من بدی؟! فکر نمی کنی من دلتنگت می شم؟! دیجی موویز سریال پیکی بلایندرز در حالی که لبخندی مهربان و عمیق روی چهرهاش نمایان شده بود او را از آغوشش جدا کرد و در حالی که دستهایش را روی شانههای ظریف و استخوانی رها گذاشته بود پاسخش را داد: باور کن، از وقتی برگشتم ایران همش درگیر پروژهای بودم که توش سرمایه گذاری کرده بودم. حق داری کم کاری از من بود، واقعا عذر می خوام! رها لبخند قشنگ دیگری زد و بازوی آران را لمس کرد. خبرشو دارم! راجب موفقیت بزرگ ش رکت پارسا خیلی شنیدم!