
رفتم تو سایت همسریابی آغاز نو پیامهای من و درو قفل کردم و روی تخت نشستم از فکر اینکه ممکنه تو خواب حرفی زده باشم اینقدر استرس گرفته بودم که نزدیک بود بالا بیارم لیوان شیرو دست نخورده گذاشتم روی میز و به ساعت نگاه کردم چیزی به یازده نمونده بود خبری از سایت همسریابی آغاز نو پیامهای من نبود یا تو
سایت همسریابی آغاز نو پیامهای بود
سایت همسریابی آغاز نو پیامهای بود یا اینکه باز رفته بود پی گند کاریاش روی تخت چمباتمه زدم و نگاهمو از ساعت گرفتم تا دوازده و نیم بشه من مرده بودم سعی کردم توی این فاصله هر چی فهمیده بودم مرتب کنار هم بچینم باید خودمو از این گیجی نجات می دادم فکر کردم به تصاویری که می دیدم درباره اشون حدس زدم که کی می تونستن باشن نسبتشون با خودم درباره خانواده ای که به یاد نمی آوردم خیال پردازی کردم و گاهی از افکار بچگانه ام خجالت کشیدم این کار یک حسن هم داشت اینکه زمان، که تا قبل از اون به کندی می گذشت شتاب گرفت و ساعت شد دوازده و بیست دقیقه از روی تخت بلند شدم و پشت در ورود به همسریابی آغاز نو گوش ایستادم سر و صدایی نمی اومد چراغ های توی حیاط هم خاموش شده بود درو آروم باز کردم و توی راهرو سرک کشیدم فقط یه دیوار کوب قرمز رنگ روشن بود که نور خیلی کمی داشت کسی توی راهرو نبود خوب گوش دادم هیچ صدایی هم از پایین نمی اومد دوباره برگشتم توی همسریابی هلو و به ساعت نگاه کردم دوازده و بیست و پنج دقیقه بود
سایت همسریابی آغاز نو پیامهای کشیدم
رفتم سمت میز و موبایلو سایت همسریابی آغاز نو پیامهای کشیدم در کمد دیواری رو باز کردم و خودمو از بین لباسا رد کردم و به دیوار تکیه دادم و آروم درو بستم موبایلو روشن کردم قلبم با چنان شدتی می زد که ضربانشو توی گلوم احساس می کردم با روشن شدن کامل گوشی نگاهی به ساعتش انداختم دوازده و بیست و نه دقیقه بود و قبل از اینکه کاری بکنم، موبایل زنگ زد دستام می لرزید و انگار لرزشی کل بدنم و فرا گرفته بود انگشتمو روی صفحه سر دادم و تماس و برقرار کردم و گوشی رو کنار گوشم گرفتم صدای لرزون خودم حالم رو بدتر می کرد الو؟ اولین کلمه ای که شندیم دوباره همون اسم آشنا بود همسریابی هلو ؟ هیجان ایجاد شده باعث شد که هق بزنم انگار صدا نمی خواست از توی گلوم ورود به همسریابی آغاز نو بیاد صدا دوباره گفت سایت همسریابی آغاز نو پیامهای حرف بزن بالاخره لب های خشکمو به هم زدم و آروم گفتم منو از کجا می شناسی؟ من کی ام؟ و این بار بغض پیچید توی گلوم با همون صدای لرزون در حالی که اشک هم روی گونه هام جاری شده بود گفتم من هیچی یادم نمی آد ورود به همسریابی آغاز نو می گه من همسریابی هلو مهرانه می گه سایت همسریابی آغاز نو پیامهای مرده یکی توی سرم داد می زنه سایت همسریابی آغاز نو پیامهای من هیچی یادم نیست هیچی و دیگه نتونستم ادامه بدم لحظه