
حالش خوب شده است که همه چیز بر وفق مرادش شده است. تازه عشق امیرحسین را لمس کرده است و قول داده است همه ی اینها خواب نباشد پس اینها چه میگویند؟ -ببخشید تنهات گذاشتم! -هوم؟ سرش را بالا کرده بود و یک عدد صورت حاوی لبخند روی سرش مشاهده کرد و امیرحسین با آن چشمان مشکی داشت میکاویدش: -میخوامت! و سایت همسریابی همدم تبیان چشمانش باز شد گشاد شد از این فعل نابهنگام! بعد نگاهش را دزدید و صدای خندیدن امیرحسین آمد: -واقعیتش دارم ناراحت میشم که اینطوری نگاهت میکنن. اگه بدونی چی تو مغزم میگذره!
سایت همسریابی همدم تبیان کنجکاوانه سر بالا کرد
سایت همسریابی همدم تبیان کنجکاوانه سر بالا کرد و نگاه به مشکیهایی کرد که در این ثانیهها بد مرموز شده بود و پرسید: -چی میگذره؟ بعد یکهو تماسی را روی کمرش حس کرد. دستی آرام، خیلی آرام که تصادفا این حرکت آرام و نوازش گرانه با نگاه مرموز امیرحسین یکی شد. دست، خیلی آرام کشیده شد روی تیره ی کمر سایت همسریابی همدم تبیان و کشاندش به سمت خودش. دست امیرحسین بود؟
-میخواستم بهشون بگم بهت چپ نگاه نکنن. این بهترین راه بود. حالا جرئت دارن شر و ور بگن.
سایت همسریابی همدم دانلود لال شد
سایت همسریابی همدم دانلود لال شد و امیرحسین با همان لبخند واضح و ملموس زیر گوشش زمزمه کرد. سایت همسریابی همدم دانلود سر به زیر انداخت و کامالً آرام شکوه کرد: -امیرحسین! امیرحسین از حرکت ایستاد و دستش را تا روی بازوی سایت همسریابی همدم دانلود کشید. -جونم! سایت همسریابی همدم ایران حس کرد تمام حاضرین دارند نگاهشان میکنند. پچپچها به نظرش ساکت میآمد.
انگار زمین و زمان در حال نظاره ی آن دو بودند و سایت همسریابی همدم ایران از این تماس های نابهنگام در تکاپوی قلب و عقل که دیگر عقلش نمیتوانست حرفی بزند. محرم هم بودند تنها غری که میزد این بود: خجالت نمیکشه توی جمع؟! و بعد نیمه ی دلی ذهنش بلند و بیپروا و خنده زنان جواب میداد محرم همن. نوش جونش. از شیر مادر واسه هم حاللترن حاال تو خودت رو بکش! مردی از دور با صدای بلند نزدیک شد: -تنها تنها کیف میکنی آقا! امیرحسین نگاه مرموزش را از سایت همسریابی 2 همدل گرفت و کج کرد پشت سرش و دست راستش را از کمر سایت همسریابی 2 همدل رها کرد و آسمان هنوز داغ لحظاتی پیش بود.
-سالم جناب شاهنده. دست دادند. مرد ریش پروفسوری مربعی شکل داشت و نگاهش تا آسمان و سر و ریخت و چادرش کشیده شد و پوزخندش رنگ گرفت و سایت همسریابی همدل حسش بد شد دوباره و امیرحسین انگار فهمید که دوباره و این بار دست چپش را کشید تا تیره ی کمر سایت همسریابی همدل و کشیدش سمت خودش و سایت همسریابی همدل حسش باز خوب شد. اصوال امشب از آن شبهایی بود که سایت همسریابی همدل برایش مهم نبود اطراف چخبر است همین که امیرحسین دستی دارد که از قضا برای محبت به او مدام پیش قدم میشود یعنی قشنگترین اتفاق زندگیاش. نیمه ی دلی داشت میگفت »دوست دارم این محبتای زود به زود رو.« و که صدای امیرحسین شنیده شد: -خانومِ من، سایت همسریابی همدلی خانوم. معرف حضورتون هستن؟
شاهنده نام، سرش را به فرضِ احترام تکان داد و همزمان دست راستش را به سمت سایت همسریابی همدلی دراز کرد: -سالم خانوم، شاهنده هستم! سایت همسریابی همدلی ماند چه کند؟ امیرحسین نگاهش کرد! مرد منتظر بود. پچپچها باز قوت گرفت. هیچ کس نمیگفت باید سايت همسريابي همدل چه کند. رسم اینها این است. باید دست دهد؟ ندهد؟ خب اگر دست ندهد امیرحسین خجالت نمیکشد؟ میکشد؟ داغی و حرارت مملو از استرس و چه کنم چه کنم به سرعت نور در حال طغیان به سمت گوشها و چشمهای سايت همسريابي همدل بود و شاهنده نام دوباره دستش را تکان داد.
-افتخار نمیدین خانوم؟
و سايت همسريابي همدل که انگار یک سؤال بیجواب و یک امتحان سخت جلویش گذاشته بودند دست دراز کرد و شاهنده نام در صدای قهقهه هایش دست ظریف سایت همسریابی همدم جدید را گرفت و دست امیرحسین اما از کمر سایت همسریابی همدم جدید فاصله گرفت. و سر سایت همسریابی همدم جدید که باال آمد و رگ برآمده ی گردن و پیشانی امیرحسین را که دید، فهمید چه اشتباه بزرگی را