
در خدمتم” مرخصش کردم…برگشتم سمت شعر عاشقانه کوتاه پشتو … چشماتو باز کن … شعر عاشقانه کوتاه پشتوبا ترجمه فارسی به شدت تکون داد….کلفه نفسمو بیرون دادم گفتم: شعر های عاشقانه کوتاه پشتو باز کن شعر عاشقانه کوتاه پشتوشعرونه گرفتن تموم شد…باز کن … آروم چشماشو باز کرد…حلقه ی اشک توی چشماش جمع شده بود…
این دختر چقدر معصوم و سادس….برخلف شغلش! لیوان شربتو به طرفش گرفتم و با اشاره به لیوان گفتم: بخور حالتو بهتر میکنه …. بعد از چند ثانیه دست از زل زدن بهم برداشتو لیوان رو از دستم گرفت و جرعه ای ازش خورد..بعد از خوردن شربت با دستی که زیر دستش اسیر بود، لیوان رو گرفتم اما تا دستمو دید با لیوان به دست میخ دستم شد….چش شده باز؟…
دستمو دراز کردم تا لیوان رو خودم ازش بگیرم اما ناگهان اون با دست دیگش پشت دستمو گرفت….خشک شدم.این کار از شعر های عاشقانه کوتاه پشتو بعید بود! با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم…..در کمال تعجب من میخ پشت دست من شده بود….یه قطره اشک از چشماش چکید.دیگه به مرز جنون رسیده بود آروم صداش زدم: شعر عاشقانه کوتاه پشتو! ؟
شعر عاشقانه کوتاه پشتوبا ترجمه فارسی بالا آورد و به صورتم نگاه کرد
شعر عاشقانه کوتاه پشتوبا ترجمه فارسی بالا آورد و به صورتم نگاه کرد …. مطمئن بودم اسم این حالتی که در درونم رخنه کرده بود ؛ خالی شدن قلبم بود..دوباره احساس ضعف کردم چته لعنتی؟ خفه گفت: من…من….ب منظوری نداشتم … گیج و کلفه گفتم: معلوم هست چته؟ واضح تر بگو بفهمم ؟ سرشو انداخت پایین و در حالی که اشکاش پشت سرهم میریختن گفت: دستت... ... نگاهی به دستم انداختم ….
شعر های عاشقانه کوتاه پشتو روی پشت دستم افتاده بود
یه خراش سطحی و رد ناخن های شعر های عاشقانه کوتاه پشتو روی پشت دستم افتاده بود…دختره ی احمق! …چنان اشک میریزه که انگار. با عصبانیت ولی با تن آروم بهش توپیدم.. دیوونه ای..به خاطر این داری این جوری اشک میریزی؟ نگام کن معرفت یک عاشق سرش رو بالا آرود و خواست حرفی بزنه که..دوباره ادامه دادم … کارت از عمد نبود…اونقدر حالت بد بود که اصل متوجه نشدی دستم زیر دستته…پس دیگه ادامه نده … بلفاصله سرشو انداخت پایین و گفت:
+ بازم معذرت میخوام من گفتم ادامه نده …. تیکه ی کیکو جلوی صورتش گرفتم و یه اشاره بهش کردم…اونم بی حرف ازم گرفتتش و تا ته خورد…نذاشتم ح رف اضافه ای بزنه….سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم…خودم زدم به خواب…این جوری کمتر عذاب میکشید …
دختره ی دیوونه….شعر های عاشقانه کوتاه پشتو چقدر میتونه دل نازک باشه؟…با وجود این همه نزدیکی بهش اما هنوز برام به اندازه ی معما ناشناخته و غریبه….ترجیح دادم تا فرود چشمامو بسته نگه دارم…. نمیدونم چحوری با این دل نازک و حساس وارد این شغل شده! ؟! بعد از اینکه مهماندار گفت هواپیما در حال فرودِ احساس کردم که شعر عاشقانه کوتاه پشتو تکون خورد….حتما دوباره حالش بد میشه ….
بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو روی دستش که رو پاش بود گذاشتم … سنگینی نگاهش برام لذت بخش بود... بعد از نشستن هواپیما و باز شدن درهای هواپیما چشمامو باز کردم دستمو از روی دست شعر عاشقانه کوتاه پشتوبا ترجمه فارسی برداشتم …. یه نگاه سریعی بهش انداختم و گفتم: بهتری؟ اینبار نه خبری از حرص بود و نه از عصبانیت….سرخی گونه هاش از خجالت و شرم بود…سرشو تکون دادو بلند شد شعر عاشقانه کوتاه پشتو اونقدر از کاری که بی اراده انجام داده بودم شرمزده بودم که حتی روی دیدن دوباره ی شعر عاشقانه کوتاه پشتوشعرونه رو نداشتم … نمیدونم چرا وقتی دستشو به اون وضع دیدم دلم ریش شد ….