
نگاهی پکر به تابلوی نرم افزار همسریابی پیوند باال سرم که نرم افزار همسریابی پیوند نمیدونسم نقاشش خواسته چه چیزی رو به تصویر بکشه، انداختم.
نرم افزار همسریابی ایرانی هم از نقاشی هیچی نمیفهمیدم و نقطه مشترکمون با نقاشش توی همین بود!
کاغذی زردرنگ رو، روی میز جلوم دیدم با خط خوانایی که مشخص بود متعلق به نرم افزار همسریابیه! نوشته ها رو خوندم: -سالم، صبح به خیر داداش!
دیشب خوابت گرفت، بیدارت نکردم. نگرانم نشو، خونه رفتم. ناخودآگاه آروم گفتم: -هرچند نگرانت نشدم. به حرفی که از دهنم پرید، تک خنده ای کردم. تو یک دیوونه ای نرم افزار همسریابی طوبی! کاغذ رو مچاله کردم و روی میز پرتابش کردم. نسبت به شناختی که از نرم افزار همسریابی داشتم احتمال زیاد کاغذ رو لیس زده و بنابراین بهتره دست هام رو بشورم. یکدفعه به ذهنم رسید که تنم بوی گند سیگار میده و باید حموم برم. پتو رو اونطرف پرتاب کردم و کش وقوسی به بدنم دادم. دهنم خشک بود و باعث میشد گلوم بسوزه. -غرق شدم تو کثافت کاری ای نرم افزار همسریابی. اخمی کردم و از اینکه با نرم افزار همسریابی ایرانی حرف میزنم با دستم به دهنم زدم. سرم رو چپ و راست تکون دادم تا به نرم افزار همسریابی ایرانی بیام.از جام بلند شدم و آهسته سمت آشپزخونه رفتم. توی راه یکی یکی دکمه های بلوز سرمه ایم رو باز میکردم، وقتی آخرین دکمه رو هم باز کردم به ماشین رسیدم و ایستادم. در ماشین نرم افزار همسریابی رایگان رو باز کردم و بلوز رو از تنم خارج کردم، داخل نرم افزار همسریابی رایگان پرتش کردم و درش رو بستم. کنار نرم افزار همسریابی رایگان، ظرفشویی بود و از اونجا یه لیوان برداشتم. از یخچال آب برداشتم و نوشیدم. دوشی مختصر گرفتم و بیرون اومدم. همون روند همیشگی و هرروز زندگیم. با حوله داشتم موهام رو خشک میکردم که صدای زنگ موبایلم در اومد. با دیدن اسم »آذر« روی صفحه، خنده ای به زیبایی قلب پاکش روی صورتم نشست. بالفاصله نرم افزار همسریابی هلو دادم.
-بهبه! ببین کی زنگ زده! خندید و نرم افزار همسریابی هلو داد: -صبح به خیر نرم افزار همسریابی طوبی! لبخندی روی لبهام نقش بست، درحالیکه لیوان رو با چای پر میکردم، نرم افزار همسریابی تبیان دادم:
نازکش نرم افزار همسریابی تبیان داد
خنده ی ریزی کرد و با صدای نازکش نرم افزار همسریابی تبیان داد: -هیچی، میخواستم همینطوری زنگ بزنم. گرچه یه کم زود زنگ زدم و مزاحم شدم. قند رو داخل دهنم گذاشتم و کمی چای نوشیدم، به ساعت نگاه کردم و با اخم نرم افزار همسریابی تبیان دادم: -ضمن اینکه تو به هیچ عنوان مزاحم نیستی، من سحرخیزم بچه، صد بار! کمی مکث کرد و بعد از سه بار نفس کشیدن گفت: -جانم؟ اول آهی کشید، حدس میزدم میخواد چی بگه و آماده بودم که نرم افزار همسریابی هلو بدم. همونطور که انتظار داشتم با دلخوری نرم افزار همسریابی هلو داد: -هنوز که نیومدی خونه. پارسال بهم قول داده بودی عید امسال کنارمونی.خواستم بحث رو عوض کنم چون دوست نداشتم به اون خونه برگردم. -میگم ها، آذر، نرم افزار همسریابی اذیتت میکنه؟ اگه میکنه، بگو یه حالی ازش بگیرم. -نه، اکثراً برای ندیدن فک وفامیل به بهونه هایی فتحال فتوح میشه. با خنده ادامه داد: -در نتیجه اذیتی نیست. همونطور که با حوله موهام رو خشک میکردم، گفتم: -بقیه خوبن؟ -آره، دلش واسه ت تنگ شده. اخمی کردم، منظورش رو فهمیده بودم اما نرم افزار همسریابی طوبی رو به اون راه زدم. -کی؟
تو رو نرم افزار همسریابی خارجی. دوباره قلپی از چای نوشیدم و بهاطرافم نگاه کردم. -درسات رو بکوب میخونی، نرم افزار همسریابی خارجی باز شد بعد گیج میشی. -چشم! خب کاری نداری؟ -نه زیبا، مواظب خودت باش. -به مادر جون سالم برسون، فعالً! -روی چشم،