ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل مهدی
مهدی
105 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل رها
رها
47 ساله از کرج
تصویر پروفایل یکتا
یکتا
40 ساله از شیراز
تصویر پروفایل مهدی
مهدی
46 ساله از تهران
تصویر پروفایل ایلیا
ایلیا
39 ساله از مشهد
تصویر پروفایل تینا
تینا
27 ساله از تهران
تصویر پروفایل رزیتا
رزیتا
40 ساله از شیراز
تصویر پروفایل رها
رها
44 ساله از بابلسر
تصویر پروفایل یاسمین
یاسمین
36 ساله از اصفهان
تصویر پروفایل گیسو
گیسو
33 ساله از شیراز
تصویر پروفایل زهره
زهره
54 ساله از تهران
تصویر پروفایل جاوید
جاوید
30 ساله از لردگان

همسان گزینی شیدایی چیست؟

همه وایساده بودیم دم در خونه ی ممد تا سایت ازدواج دائمی خواستگاری و بقیه بیان. عینک آفتابیم و جابه جا کردم و تکیه دادم به ماشین.نگا ارسلان کردم که داشت با

همسان گزینی شیدایی چیست؟ - شیدایی


همسان گزینی شیدایی با عکس

هان ؟ بنال خواب بودم، خیر سر تو و ارسلان خب حالا تری، ترلی، تربچه... ترلان با لحن خواب آلود گفت: هان؟ چته؟ بگو دیگه تو روحت خندیدم با جیغ گفتم: میای همرامون از خوشحالی جیغ زد که منو ستی پشت بندش جیغ زدیم، کلا خل شدیم رفت سایت ازدواج دائمی خواستگاری و ارسلانم مچاله نگاهمون میکردن که خندیدیم. با ترلان کلی حرف زدیم و بعد قطع کردیم.

مهراب و همسان گزینی شیدایی سری به علامت تأسف تکون دادن

مهراب و همسان گزینی شیدایی سری به علامت تأسف تکون دادن که ستی یه حرکت زشت با دستش نشون داد و گفت: بیا البته این حرکات از نظر منو کاملا عادی بودن و واسه همین پوکیدم از خنده که مهراب گفت: بی تربیت ارسلان و ستی رفتن اونطرف که منو همسان گزینی شیدایی موندیم. نفس عمیقی کشیدم که ارسلان گفت: راستی بابام گفت، بابات زنگ زده و گفته انگار از کارش کم شده و دوماه و نیم دیگه خلاص میشیم از دستت همسان گزینی شیدایی رفت و منم خیره نگاهش میکردم. یعنی دوماه و نیم دیگه؟ به این زودی؟ چرا انقدر زود گذشت اخه؟ بغضم گرفت و نگاهم رو بین بچه ها چرخوندم. ولی بهشون عادت کرده بودم. پوفی کشیدم و لگدی زدم به سنگریزه های جلوی پام.

«پس فردا» همه وایساده بودیم دم در خونه ی ممد تا سایت ازدواج دائمی خواستگاری و بقیه بیان. عینک آفتابیم و جابه جا کردم و تکیه دادم به ماشین.نگا ارسلان کردم که داشت با گوشیش حرف میزد. فکرم رفت سر دوماه و نیم دیگه، دلم کلی برای این کله رنگی تنگ میشه. سرمو یکم خم کردن و لبخند پنهونی زدم، دیانا اومد نزدیکم و گفت: بیا سوار شو اومدن بچه ها دیانا سوار ماشین متین شد که گفتم: ثبت نام در سایت شیدایی با ستی اینا میام رفتم سمت که شیشه ی طرفش پایین بود جلو مهراب و رضا نشسته بودن پشتم ممدرضا و ترلان و ستی. سلام کردم که ترلان یکی زد تو صورتم و گفت: سلام بیشوره عادتش بود که هروقت می خواد بهم سلام کنه بزنه تو گوشم و بیشور ثبت نام در سایت شیدایی هم اضافه کنه. با خنده گفتم: تو هنوز آدم نشدی؟

سری تکون دادم و رو به سایت ازدواج دائمی خواستگاری گفتم

سری تکون دادم و رو به سایت ازدواج دائمی خواستگاری گفتم: مهری، جا نیست من بشینم؟ من نمیخوام تو ماشین متین با اون کله رنگی باشم آخه اصلا میشینم روی پای ورود به صفحه سایت شیدایی و ترلان، بذار بیام. رضا: جا پره دیگه باید همسان گزینی شیدایی و تحمل کنی عسیسم چزی زیر لب نثارش کردم و همونطور که عقب گرد کردم گفت: شنیدم سرمو برگردوندم طرفش و با حرص گفتم: منم گفتم که بشنوی دیگه با لب و لوچه ی آویزون رفتم سمت ماشین و متین و در رو وا کردم. نیکا داشت با گوشی حرف میزد هنوز َنشسته بود واسه همین افتادم وسط دیانا و نیکا. چیشد؟ برگشتی ؟ با کیفم زدم تو سرش و گفتم: مرض بیشور جا نبود وگرنه من عمرا بیام جایی که توی کله رنگی هم باشی دیانا خندید و گفت: عب نداره. بشین پیش خودمون.

مطالب مشابه