
زمان حال باغ مجلل پیزایی ها امیرحسین دستش را کشید بد هم کشید میان جمعیت هم کشید و شاهنده نگاهش تا رفتنشان آمد و سایت شوهریابی با عکسونه شرمنده شد. شرمنده ی کار اشتباه خودش؛ شرمنده ی رفتار عجوالنه ی امیرحسین؛ شرمنده ی برخورد آقا باالاسری امیرحسین؛ شرمنده ی باز اشتباه خودش! اما امیرحسین حالیاش نبود. حالی اش نبود که دستانش دور مچ سایت شوهریابی با عکسونه را فشار میداد و قدم هایش به بلندای کیلومتر میمانست. و نگاه و پچپچ ها قوت بیشتری گرفت و نیمه ی عقالنی ذهن سایت شوهریابی با عکسونه باز غر زد: رفتارش خیلی بچگانه است اونم جلوی این جمع و تا نیمه ی دلی آمد حرف بزند نیمه ی عقالنی زد توی گوشش!
رسیدند پشت درخت هایی که تابه حال سایت ازدواج موقت رایگان نظیرش را ندیده بود.
درخت های تزئینی بنفش و زرد فوق العاده چشم نوازی که از وسطشان رودهایی با فشار میگذشتند و صدای خروشان گذر آب، دلت را میبرد به باغ های قدیمی و آبشارهای جنگل های سبز شمال که تابه حال سایت ازدواج موقت رایگان نرفته بود! صدای گذر آب و این بوی سبزه ی دبش و این همه زیبایی درختان عجیب این طرف هم از تنش و عصبانیت امیرحسین نکاست که محکم و بی هیچ نشانه ای از محبت، دستش را ول کرد و سایت ازدواج موقت رایگان وقتی گذرا نگاه امیرحسین کرد جز یک جفت چشم زبانه ی خشم دار چیز دیگری حس نکرد. صدای امیرحسین آمد: -این چه کاری بود کردی؟
سایت همسریابی پیوند مانده بود چه بگوید که امیرحسین مثل یک شیر نر وحشی شده غرید: -این چه غلطی بود کردی؟
اصالً فکر نمیکنی چه کاری درسته چه کاری نادرست؟
فقط درست و غلطت مال منه؟
من میتونستم به همین راحتی بهت دست بدم؟
که به همین راحتی به اون مردک...
دست الی موهایش کرد و سرش را به سایت همسریابی پیوند برد و دست به کمرش زد و نفسش را با شدت باد فوت کرد بیرون و سعی کرد داد نکشد! -چرا لال مونی گرفتی سایت همسریابی هلو؟
سایت همسریابی هلو سعی کرد
- حرف بزن دارم آتیش میگیرم. سایت همسریابی هلو سعی کرد با لب های لرزان و دل لرزانتر دفاع کند:اون لحظه نمیدونم چم شد گیج شده بودم. اونقدر بد نگاهم میکنن که دست و پام رو گم کردم فکر کردم چون ساکتی...و انگار ذرهای از عصبانیت امیرحسین کاسته نشد که بدتر هم شد: -مگه اون لحظه چه فعل و انفعاالتی تو دلت صورت گرفت که نمیدونستی چی کار کنی؟ نکنه چشمت به اون چغندر بی پدر مقتدری افتاده رها شد؟ سایت شوهریابی با عکس به زحمت زبان چرخاند: امیرحسین داری اشتباه میکنی. داری تهمت میزنی من... تهمت؟ هه! میخوام بدونم من اگه اینطوری دستم رو دراز میکردم زمانی که محرمم نبودی به همین
- آسونی قائله رو میباختی؟
- میدونی چه آبرویی از من بردی؟
- میدونی سنگ رو یخم کردی؟
- میدونی دیگه نمیتونم سر بالا کنم جلوی این جماعت؟
بعد نگاهی به سر تا پای لرزان سایت شوهریابی با عکس انداخت و پوزخند زد: -خیر سرم تو رو با این ریخت آوردم که به همه بفهمونم زن من با همه فرق داره، که از جنس اینا نیست! زهی خیال باطل! سایت شوهریابی با عکس قلب و دل و جانش کیپ حلقش بود دیگر نه صدای آب گذرا را حس میکرد و نه بوی سبزه و نه بلندای درختان زرد و بنفش بینام را. فقط مردی که روبرویش بود دیگر امیرحسین نبود! یک توده ی بدبین بود. یک تودهی نامهربان. کسی که نمیشناختش و سایت شوهریابی با عکس این جمله ی مادرش را بهتر از هر وقت دیگری درک کرد: سایت شوهریابی با عکسون موقتاً ساکت ماند! یک ساعت تمام بود که امیرحسین رفته بود میان جمعیت و سایت شوهریابی با عکسون گوشهای روی صندلی برنزی رنگ کنار درختها نشسته بود. هر از گاهی برای پذیراییاش می آمدند و میزش را پر میکردند و نوشیدنی عوض میکردند و دسر و پیش غذا تعارف میکردند. حتی چند تن از جوان های آن وسط از او دعوت به صحبت کردند و سایت شوهریابی با عکسون مانند یک مجسمه ی بی روح و پر از دلشوره و نگرانی و حس بد، این کنار .